سما
خط خطی های یک زمینی
این روزها زمین انگار نا آرام است و چند جا دلش تکان خورده و ته دل خیلی ها را هم خالی کرده. اما نمیدانم چرا خیلی هامان به خود نمی آییم و باور نداریم که آسمانی هم بالای سر مااست... چند وقت پیش نمایشگاهی بودم که برای حمایت از کودکان سرطانی برپا شده بود. آدم ها آن جا چقدر مهربان شده بودند... دنیای عجیب غریبی است... اول آبي بود اين دل، آخر اما زرد شد / آفتابي بود، ابري شد، سياه و سرد شد آفتابي بود، ابري شد، ولي باران نداشت / رعد و برقي زد ولي رگبار برگ زرد شد صاف بود و ساده و شفاف، عين آينه / آه، اين آيينه كي غرق غبار و گرد شد؟ هرچه با مقصود خود نزديكتر مي شد، نشد / هرچه از هر چيز و هر ناچيز دوري كرد، شد هر چه روزي آرمان پنداشت، حرمان شد همه / هر چه مي پنداشت درمان است، عين درد شد درد اگر مرد است با دل راست رويارو شود / پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟ سر به زير و ساكت و بي دست و پا مي رفت دل / يك نظر روي تو را ديد و حواسش پرت شد بر زمين افتاد چون اشكي ز چشم آسمان / ناگهان اين اتفاق افتاد: زوجي فرد شد بعد هم تبعيد و زندان ابد شد در كوير / عين مجنون از پي ليلي بيابانگرد شد كودك دل شيطنت كرده است يك دم در ازل / تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد. قیصر امین پور در روزگاری که چشمانت تا میچرخد این ور و آن ور عده ای را می بینی که برای پیدا کردن نام و نان برای خود حاضرند نام و نان دیگران را بربایند تنها دیدن سنگ قبرهایی که آرمیدگانشان گمنامی را بهترین نام یافتند آرامت میکند و بس... از تمام راز و رمز های عشق قیصر امین پور برف که می بارد سکوتی همراه خود دارد که به هیچ سکوتی شباهت ندارد.سکوتش پر از فریاد نیست.سکوتش از غم و هجران هم نیست. سکوت برف فقط سکوت است و سکوت... چند وقتی بودکه دلتنگش بودم.انگار زمین هم این جا دلش برایش حسابی تنگ شده بود که آرام و قرارنداشت و سی و پنج بار خود را لرزاند.نگاه گرم و بی دریغ خورشید هم داشت تکراری و یکنواخت می شدکه امروز آمد... با همان ترانه با همان گهرهای فراوان.هر چند کوتاه اما باران بالاخره آمد. آمد تا زنگاررا بشوید از همه چیز...مقدمت گرامی ای نوستالژی تمام فصل های زندگی... خدایا ! برای دلم امنیتی به وجود آوردم ؛تو یک باره همه را بر هم زدی. چیز امیدی نداشته باشم.و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم. تو به چیزی یا کسی امید نبندم.و جز در سایه ی توکل به تو ، امنیت و آرامش را احساس نکنم... این روزها هوا تا دلت بخواهد گرم و داغ است اما نگاهت را که این ور و آن ور می چرخانی سرمای زمستان را در دل خیلی از ما آدمها با همه ی وجود حس می کنی. دروغ. دورویی . خودبینی. رسیدن به مقام و منصب و مقصد و شهرت و هزار مرض دیگر دلهامان را منجمد کرده ... سوز این زمستان آن جا است که میبینی همه این مرض ها با تقدس ماْبی خوش رنگ و لعاب جلوه داده می شوند.انگار ما آدمها یادمان رفته ثانیه ای نگاهمان را به آسمان بالای سرمان بیندازیم... روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم... سال نو شد. بی بی قصه های مجید رفت. نی نی قصه ی زندگی آمد اما آن مرد سوار بر اسب سپید نیامد... دم دمای سال تحویل ترانه ی لباس نو با صدای محسن چاوشی جور دیگر به دل می نشست : نه هوای تازه و نه لباس نو می خوام شب عیدی اسمون وقتی که میباره 

جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود
ولی...
راستی
دلم
که می شود!

![]()

به هر که دل بستم ، تو دلم را شکستی.
عشق هرکسی را به دل گرفتم ، تو او را از من گرفتی.
هرکجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم و در سایه امیدی ، و به خاطر آرزویی ،
خدایا! تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز
خدایا! تو را بر همه ی این نعمت ها شکر می کنم.
شهید دکتر چمران

هفت سین من تویی من فقط تو رو می خوام
دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمی خواد
کاش یکی ما دوتا رو با هم آشتی می داد
شب عیدی آسمون وقتی که میباره
بیش تر از شبای پیش عطر قرآن داره
ببین امشب قلبم مث آیینه روشنه
آیینه ی زلال من دیدن عید من
سال نو یعنی تو وقتی از در تو میای
نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای
بیشتر از شبای پیش عطر قران داره
ببین امشب قلبم مث آیینه روشنه
ایینه زلال من دیدن عید من
شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت
انتظارت من کشت توی سالی که گذشت
| قالب وبلاگ : پارس اسكين |


