سما

خط خطی های یک زمینی

 

 

 

 

داشتم کاست های قدیمی را زیر و رو میکردم. چشمم خورد به کاست باران عشق.

حس اختصاصی دارد این موسیقی...راستی! دیروز بعد از مدتها لحظاتی باران گرفت...

 

 

 

               

 

 

 

  

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت توسط رضا|

 

 

 

 

 

 

 

               

 

نوشته شده در جمعه دهم مرداد 1393ساعت توسط رضا|

 

 

در خوابهای کودکی ام 

هر شب طنین سو قطاری

از ایستگاه می گذرد

دنباله ی قطار 

انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد 

انگار

بیش از هزار پنجره دارد 

و در تمام پنجره هایش

تنها تویی که دست تکان می دهی 

آنگاه 

در چارچوب پنجره ها 

شب شعله می کشد 

با دود گیسوان تو در باد

در امتداد راه مه آلود 

در دود 

دود 

دود ...
 
                                                        قیصر امین پور
 
 
 

       

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت توسط رضا|

همیشه با خواندن این حرفها آرامش میگیرم : 

 

" هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

                                                                                                  شهید چمران

نوشته شده در سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت توسط رضا|

 

 

این روزها  باران که میبارد، کمتر رنگین کمانی بعد از باران میبینی...نمیدانم چرا اما رنگین کمان را میشود در وجود

بعضی از آدمهای دور و برت خوب ببینی...اما این کجا و آن کجا!

 دلتنگ لحظه های ناب رنگین کمانی با آسمانی آبی تر از دریام...

 

 

 

   

نوشته شده در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت توسط رضا|

 

 

زمان : شب عید

مکان : چهار راهی شلوغ در شهر.

ماشینی از نوع پورشه باصدای موسیقی زلزله وارش گوش ها و چشمها را به سمت خود می خواند.در همین حین

زیر صدایی ، آرام آرام بر موسیقی پورشه غالب میشود. آن صدا با تصویرش همراه میشود.پیرمردی سوار بر موتور

 گازی به نام  رکس در کنار پورشه توقف می کند. حالا چشمها و گوش ها جور دیگر میبینند و میشنوند. ـ کات ـ

مکان : داخل اتوبوس

عبور از جاده ای تاریک در کویر با آهنگی از خواجه امیری :

بــــــاز يه بغضي گلومو گرفته ... بــــــاز همون حس درد جدايي ... من امروز کجامو تو امروز کجايي ...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت توسط رضا|

   

    

     قیصر :

                 

 

 

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت توسط رضا|

 

آسمان امروز آبی تر از هر روز بود.اما انگار نه برای همه. راننده تاکسی ، از پشت چراق فرمز ماندن همیشگی خود

 شاکی بود و زندگیش را هم از شانس بد خود  همیشه پشت چراق قرمز می دانست...

آسمان آبی است و این

 پایین ما آدمها رنگارنگ...

 

  

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت توسط رضا|


باز باران. باز با همان ترانه .باز برگهای زردی که موسیقی خش خششان در باران محو می شود و موسیقی باران را می آفریند...


پاییز امسال هم دارد میرود در آلبوم هستی جایی برای خود دست و پا کند و من و تو همچنان ورق میزنیم تا...


نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت توسط رضا|

 

در هنگامی که دیگر صدای هلک و هلک قطار گوشت را خسته و آزرده کرده و در هنگامی که شاید خواب

 چشمانت را ربوده است،پنجره ی قطار را که پایین می آوری و بیرون را مینگری، یک نقطه ی طلایی را میبنی که

 آرام آرام همه جسمت  را چشم میکند و دلت را با خود میبرد... نوستالژی با شکوه و دل انگیزی است این لحظه

 ی دیدن حرم علی ابن موسی الرضا (ع) آن هم از قطار و البته تلخ است لحظه ی دور و دور شدن از این نقطه ی

 طلایی...

              

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت توسط رضا|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت